نمی دونم پاییز بود یا زمستون، هر چه که بود فصل مدرسه بود. اون روز وقتی طبق معمول صبح خیلی زود، فرمانده آماده شد برای رفتن به مدرسه، گفت: امروز که مدرسه تعطیله. گفتم: روز تعطیلی نیست. خندید و گفت: آره، ماشالله تعطیلش کرده. ماشالله، مدیر مدرسه بود و همشهریش. مدرسه توی یه روستا، در پنج کیلومتری روستایی که ما زندگی می کردیم قرار داشت. مدرسه ی راهنمایی پسرانه. سال اول زندگی مشترک بود، در روستای زادگاه فرمانده.
رو به فرمانده گفتم: پس برای چی میری؟ گفت: اون یه چیزی گفته، مگه الکیه مدرسه رو تعطیل کنی؟ و لباس پوشید و رفت. با مینی بوس مش مهدی خدابیامرز. اما به ساعت نکشیده برگشت. گفتم: چی شد؟ گفت: مدرسه بسته بود. هیچ کدوم از معلما هم نیومده بودند. فقط آقای مسعودی، معاون اداره اومده بود برای بازرسی که گمونم الکی بود و انگار بویی برده بود از تعطیلی مدرسه و کسی گزارش داده بود. از من پرسید که آقای "آ" چرا در مدرسه بسته است؟ گفتم: نمی دونم. شاید سرویسشون خراب شده. و چند سوال دیگه پرسید تا مزه ی دهان منو بچشه ولی من چیزی بروز ندادم. آخر سر گفت: شنیدم مدرسه رو تعطیل کرده؟ گفتم: خبر ندارم. و آقای مسعودی هم راهشو کشید و رفت. از فرمانده پرسیدم، حالا برای چی مدرسه رو تعطیل کرده؟ گفت: همش تقصیر رضا بود. همین دبیر زبان. او هم از همشهریان فرمانده بود. اصلا همه ی کادر دفتر بچه ی یک روستا بودند. گفتم: خب همون دبیر زبان چه تقصیری داشت؟ فرمانده گفت: تقصیرش این بود که دیروز به ماشالله گفت: تو چه مدیری هستی که عرضه ی تعطیل یه روز رو نداری؟ ماشالله هم دیدی که چه بی خیاله؟ سرش رو از پنجره در آورد و به بچه ها که توی حیاط بودند بلند داد زد، آهای بچه ها! فردا مدرسه تعطیله. صدای هورا ی بچه ها مدرسه رو پر کرده بود. چقدر بچه ها مدیر رو تشویق کردند. بعد ماشالله رو به رضا گفت: حالا خوب شد؟ رضا هم گفت: به این میگن، مدیر با اقتدار. اما روز بعد تعطیلی ماشالله رو به اداره کشوندن. توبیخش کردند و او هم اعتراض کرده بود که مدیری که نتونه یه روز مدرسه شو تعطیل کنه مدیر نیست.
از اون به بعد هر وقت می خواستیم حرف خودمون رو به کرسی بنشونیم و نمی تونستیم، همین گفته ی جناب ماشالله خان رو تکرار می کردیم و می خندیدیم.
پ.ن یادش بخیر سال 73 پر از غمها و خاطره ها و فراق
مدرسه ,رو ,ی ,فرمانده ,هم ,گفتم ,بچه ها ,مدرسه رو ,رو تعطیل ,رو به ,بود و

درباره این سایت