شهریور سال 1371، کوچکترین عمویم به رحمت خدا رفت. 57 سال داشت. اما بیشتر از سنش نشان می داد. مردی بسیار خوشخو و مهربان و سخاوتمند و صلح جو. فرش فروش بود و بیشتر اوقات در سفر. دوستان بسیاری داشت که بعضی اوقات در بازگشت آنها را به منزلش دعوت می کرد. هیچ وقت عمو را بیکار ندیدم، مثل پدرم. نمی دانم چه جاذبه ای در عمو بود که همه او را دوست داشتند. منزل عمو در زادگاهش، درست روبروی منزل قدیمی ما بود. و من همبازی بچه های کوچکتر عمو. عمو مبتلا به عارضه ی دیسک کمر شده بود. اواخر نشسته نماز می خواند. انقدر برایم عزیز بود که دوست داشتم شب و روز ببینمش. چهره ی زیبایی داشت. بعد از م قرار شد برای عمل جراحی تهران برود و همین کار را کرد. از این طرف، عروسی برادرزاده ام بود. ما با هم دوست و همسال بودیم. بسیار صمیمی و هنوز هم هستیم. چقدر از ازدواج این برادرزاده خوشحال بودم. آن موقع، من در شهری که اکنون زندگی می کنم، درس می خواندم. سال آخر دبیرستان بودم و به نظرم همانسال طرح کادمان تابستان برگزار شد. یک روز صبح از خواب بیدار شدم با ناراحتی، طوری که دلم می خواست گریه کنم. مادرم هم بود. گفتم: خواب بدی دیدم. گفت: خیره، چی دیدی؟ گفتم: خواب دیدم عمو فوت کرده بود. همه منزل ما جمع بودند و من گریه می کردم و می گفتم، آخه کی از دیسک کمر می میره؟
مادرم تا شنید گفت: ناراحت نباش. عموت عمل کرده و حالش هم خوبه. گفتم: راست میگی؟ گفت: آره، پسر عموت زنگ زده.
خیالم راحت شد. همان روز من و مادرم به زادگاهمان رفتیم. و من و همین برادرزاده که عروسی اش بود و دختر همین عمو که عمل کرده بود و همسر برادرم بود، به بازار رفتیم برای خرید. چه روز نیکویی بود. چقدر خندیدیم و شاد بودیم. کلی خرید کردیم. لباسی را به انتخاب برادرم که خوش سلیقه بود خریدم و مدام خودم را در آن تجسم می کردم وسط مجلس عروسی. مجلس عروسی که عروس، چون فرشته ای روی صندلی زیبایی نشسته بود و کمی گردن افراشته اش را کج کرده بود. اینها همه در خیالاتم بود.
از خرید که برگشتیم، به منزل برادرم رفتیم و برادرم طبق عادت، رفت سراغ نی و کمی نی نوازی کرد. بعد از لحظاتی خداحافظی کردیم به امید این که همان شب حنابندان بود و دوباره همدیگر را می بینیم. غروب بود که به منزل رسیدم. به محض ورود مادرم را دیدم که وسط حیاط ناراحت و نگران بود. خندیدم گفتم: چی شده؟ گفت: عموت. وچند بار زد پشت دستش و گریان شد. باورم نمی شد. چند لحظه بعد حیاط بزرگ ما مملو از جمعیت شد. پدرم برای عمو مجلس گرفته بود. خاندان پر جمعیت ما از تمام نقاط خود را رسانده بودند. برادرزاده دمق بود. هر کجا را نگاه می کردی گروهی جمع بودند و گفتگو می کردند. عموها در اتاق نشسته بودند و میزبان مردم و پسر عموها در فکر تدارکات و مجلس فردا. پسرها و دخترها ی نوجوان و جوان هم وسط حیاط راه می رفتند و معلوم نبود به چه فکر می کردند. آخر شب، همچنان که همه ی اتاقها پر از جمعیت بود، برادرزاده (همین که عروسیش بود) و دو تا از خواهرزاده هایم، پایین اتاق مشغول تعریف بودند که صدای خنده شان بلند شد. اگرعمو زنده بود یقینا من هم نفر چهارم آنها بودم و سردسته اخلالگران. ناراحت شدم و تذکر دادم که مراعات کنند. چند دقیقه بعد هم صدای شکستن تخمه بلند شد از ناحیه ی همین سه نفر. دیگه بهم ریختم گفتم: الان وقت تخمه شکستنه؟ یکی از خواهرها گفت: ولشون کن بچه ان(بچه های 15 و 19ساله) . گفتم: بچه های عمو بیان فکر می کنن بزرگترا شکستن، خوب نیست. انقدر از دست این سه نفر کلافه بودم به خصوص وقتی می خندیدند. اون روزها جوان بودم و فکر می کردم با رفتن عموی من، فردا خورشید طلوع نخواهد کرد. زندگی متوقف خواهد شد و من هم می میرم. اما فردا، خورشید چون روزهای دیگر درخشید و زندگی جریان داشت. من هم به خواست خدا زنده ماندم و برادرزاده هم ازدواج کرد و الان صاحب یک نوه است.
یک لب به لب لعل و دست، اندر کمر یارش
آتش زده بر عود و چنگی زده بر تارش
یک دست به دست یار، دستی به چلیپایش
یک چشم، به چشم ناز، چشمی به سراپایش
یک لب به جام می، یک بوسه به گیسویش
برقی به همه عالم زد، آن خنده ی نیکویش
نمی دونم پاییز بود یا زمستون، هر چه که بود فصل مدرسه بود. اون روز وقتی طبق معمول صبح خیلی زود، فرمانده آماده شد برای رفتن به مدرسه، گفت: امروز که مدرسه تعطیله. گفتم: روز تعطیلی نیست. خندید و گفت: آره، ماشالله تعطیلش کرده. ماشالله، مدیر مدرسه بود و همشهریش. مدرسه توی یه روستا، در پنج کیلومتری روستایی که ما زندگی می کردیم قرار داشت. مدرسه ی راهنمایی پسرانه. سال اول زندگی مشترک بود، در روستای زادگاه فرمانده.
رو به فرمانده گفتم: پس برای چی میری؟ گفت: اون یه چیزی گفته، مگه الکیه مدرسه رو تعطیل کنی؟ و لباس پوشید و رفت. با مینی بوس مش مهدی خدابیامرز. اما به ساعت نکشیده برگشت. گفتم: چی شد؟ گفت: مدرسه بسته بود. هیچ کدوم از معلما هم نیومده بودند. فقط آقای مسعودی، معاون اداره اومده بود برای بازرسی که گمونم الکی بود و انگار بویی برده بود از تعطیلی مدرسه و کسی گزارش داده بود. از من پرسید که آقای "آ" چرا در مدرسه بسته است؟ گفتم: نمی دونم. شاید سرویسشون خراب شده. و چند سوال دیگه پرسید تا مزه ی دهان منو بچشه ولی من چیزی بروز ندادم. آخر سر گفت: شنیدم مدرسه رو تعطیل کرده؟ گفتم: خبر ندارم. و آقای مسعودی هم راهشو کشید و رفت. از فرمانده پرسیدم، حالا برای چی مدرسه رو تعطیل کرده؟ گفت: همش تقصیر رضا بود. همین دبیر زبان. او هم از همشهریان فرمانده بود. اصلا همه ی کادر دفتر بچه ی یک روستا بودند. گفتم: خب همون دبیر زبان چه تقصیری داشت؟ فرمانده گفت: تقصیرش این بود که دیروز به ماشالله گفت: تو چه مدیری هستی که عرضه ی تعطیل یه روز رو نداری؟ ماشالله هم دیدی که چه بی خیاله؟ سرش رو از پنجره در آورد و به بچه ها که توی حیاط بودند بلند داد زد، آهای بچه ها! فردا مدرسه تعطیله. صدای هورا ی بچه ها مدرسه رو پر کرده بود. چقدر بچه ها مدیر رو تشویق کردند. بعد ماشالله رو به رضا گفت: حالا خوب شد؟ رضا هم گفت: به این میگن، مدیر با اقتدار. اما روز بعد تعطیلی ماشالله رو به اداره کشوندن. توبیخش کردند و او هم اعتراض کرده بود که مدیری که نتونه یه روز مدرسه شو تعطیل کنه مدیر نیست.
از اون به بعد هر وقت می خواستیم حرف خودمون رو به کرسی بنشونیم و نمی تونستیم، همین گفته ی جناب ماشالله خان رو تکرار می کردیم و می خندیدیم.
پ.ن یادش بخیر سال 73 پر از غمها و خاطره ها و فراق
درباره این سایت